| AAD | |
|
|
||
| |
||
|
هنرمندِ گرسنگي ترجمهي : ليلا سلگي
در دهههاي گذشته توجه عموم به هنرمندان گرسنگي آشكارا كاهش يافته است . در گذشته ، برگزاري نمايشهاي بزرگي از اين دست ، به مديريت خود هنرمندان ، بسيار موفقيتآميز بود ؛ امّا امروزه راه انداختن چنين نمايشهايي ناممكن شده است . رسم زمانه عوض شده است . آن وقتها هنرمندان گرسنگي بهترين سرگرمي مردم شهر بودند . با گذشت زمان ، هر قدر هنرمند گرسنهتر ميشد ، تماشاچيان بيشتر تحريك ميشدند . همه ميخواستند هنرمند گرسنگي را ، دست كم روزي يك بار ببينند . در واپسين روزها ، بعضي براي يك فصل بليط ميخريدند و هر روز ، از صبح تا شب ، روبهروي قفس كوچك هنرمند به تماشا مينشستند . تماشاي اين صحنه حتي شبها نيز برقرار بود و براي افزودن بر ميزان تأثير تماشاچيان مشعلهايي نيز افروخته بودند . در روزهاي آفتابي ، قفس به فضاي باز منتقل ميشد كه در اينصورت بچهها نيز ميتوانستند هنرمند را تماشا كنند . ديدن اينگونه نمايشها براي بزرگترها ، بيشتر نوعي تفريح به شمار ميرفت كه اتفاقاً مد روز هم بود ؛ اما بچهها ، در حاليكه دستهاي همديگر را براي اطمينان خاطر بيشتر محكم گرفته بودند ، هنرمند رنگ پريده را با آن تنپوش سياه و كوتاه و دندههاي بيرونزده از پوست ، نشسته بر لايهاي از كاه با دهان باز نگاه ميكردند كه چطور مؤدبانه براي آنها سرتكان ميدهد و با تبسمي آميخته به اكراه پرسشهاي آنها را پاسخ ميگويد . گاهي هنرمند براي آنكه تماشاچيان لاغريش را دريابند ، از ميان ميلههاي قفس دستش را به سوي آنها دراز ميكرد ، اما دوباره دست پس ميكشيد و در خود فروميرفت و توجهي به هيچ كس و هيچچيزنشان نميداد ، چه رسد به ضربههاي ساعت شماطهدار تنها شيء درون قفس بود و انگار ميكردي كه او با چشمهاي تقريباً بستهاش به روبرو نگاه ميكند . هر از چند گاهي هم به تر كردن لبهايش از ليواني كوچك جرعهاي آب مينوشيد. جز تماشاگراني كه ميرفتند و ميآمدند ، گروهي هميشه آنجا حضور داشتند ؛ آنها را مردم براي مراقبت از هنرمند انتخاب كرده بودند . عجيب اينكه بر گزيدگان بيشتر از صنف قصابان بودند . وظيفة مراقبين اين بود كه شب و روز هنرمند گرسنگي را زيرنظر بگيرند تا مبادا پنهاني چيزي بخورد . اما اين مراقبت ، عملي صرفاً تشريفاتي براي اطمينان خاطر بيشتر مردم بود ؛ چرا كه برگزيدگان مردم ميدانستند كه او هرگز در طي دورة گرسنگي ، تهديدش هم كه بكنند ، دهان به خوردن حتي تكهاي كوچك نخواهد گشود و شرافت هنرياش او را از انجام چنين كاري باز خواهد داشت . البته همة نگهبانها اين مسئله را درك نميكردند و بعضيهاشان به عمد و با سهلانگاري گوشهاي گردهم ميآمدند و به ورق بازي سرگرم ميشدند تا فرصتي مناسب فراهم شود و هنرمند چيزكي بخورد و نيرويي ذخيره كند ؛ نيرويي كه به گمان آنها ميتوانست ذخيرهاي پنهان براي او باشد . براي هنرمند گرسنگي هيچ چيز عذابآورتر از حضور مراقبين نبود . حضور آزارندة آنها تحمل گرسنگي را براي او ناممكن ميكرد . بعضي وقتها براي اينكه به آنها بفهماند كه بدگمانيشان چقدر ناعادلانه است ، بر ضعف و ناتواني خود چيره ميشد و در مدت نگهباني آنها يك نفسآواز ميخواند ، كه البته اين كار تأثير چنداني هم نداشت ، چنان كه نگهبانان از اين همه مهارت هنرمند گرسنگي كه ميتواند در حال آواز خواندن غذا هم بخورد در شگفت ميشدند . براي هنرمند گرسنگي نگهباناني كه كنار ميلههاي قفس مينشستند و روشنايي اندكِ شب راضيشان نميكرد و با چراغقوههايي كه مديربرنامه در اختيارشان گذاشته بود ، قفس را ديد ميزدند ، جالبتر بودند . نور تند چراغقوه نميگذاشت او به خوابي عميق فرو رود اما با اين همه او حاضر بود با كمال ميل تمام شب را بيدار بماند و به مصاحبت با چنين نگهباناني سپري كند ، چون در هر صورت ميتوانست هر قدر هم كه نور زياد بود ، حتي در سالن پرازدحام و در هياهوي تماشاچيان كمي چرت بزند . او حتي حاضر بود با آنها شوخي كند ، برايشان از زندگي بيسروسامان خود حرف بزند و در مقابل به حرفهاي آنها نيز گوش بسپارد . همه اين كارها را براي بيدار نگهداشتن آنها ميكرد ؛ و براي اينكه به آنها ثابت كند خوراكياي چيزي در قفس پيدا نميشود و او هنوز آنقدر توان دارد كه گرسنگيايي بكشد كه آنها هيچ وقت قدرت تحملاش را نداشتهاند . اوج خوشبختي او وقتي بود كه به هزينة او صبحانهاي مفصل براي نگهبانان فراهم ميشد . آنها شب ملالآور نگهباني را سپري كرده بودند و با اشتهاي فراوان صبحانهشان را ميبلعيدند . البته بودند كساني كه اين پيشكشي را نوعي رشوة توهينآميز تعبير ميكردند . اما اين ادعا بيگمان محملي نداشت ، چرا كه اگر از آنها خواسته ميشد كه بدون صبحانه نگهبان شوند ، قطعاً زيربار نميرفتند . ولي به هر حال آنها در بدگماني خود پافشاري ميكردند . با اين همه ، سوءظنهايي از اين دست ذات هنر گرسنگي بود ، كسي ياراي آن نداشت كه تمام شب و روزش را با هنرمند گرسنگي بگذراند . بنابراين كسي نمي توانست با استناد به مشاهدة شخصي خودش تعيين كند كه او چيزي نخورده و بيوقفه گرسنه بوده است . تنها خود هنرمند اين را ميدانست ، چرا كه تنها تماشگر نمايش ، وقتي كسي نميديدش ، خودش بود كه ميتوانست از شيوة گرسنگي كشيدنش لذت ببرد . با اين حال او ، بنابه دلايلي هيچ وقت راضي نبود . شايد بتوان گفت كه فقط گرسنگي نبود كه لاغرش ميكرد ؛ ناخشنودي از خودش هم بود ، طوري كه تماشاچيان ، با وجود رنجيدگي و اندوه ، ناچار از ديدن نمايش رو ميگرفتند چون تاب ديدن او را نداشتند . براي او گرسنگي كشيدن آسانترين كار بود . واقعيتي كه بارها آشكار ميكرد ، اما كسي بر آن وقعي نميگذاشت و در خوش بينانهترين حالت نيز گفتههايش را نوعي شكسته نفسي به شمار ميآوردند . اما بيشتر مردم اين كار را هياهويي تبليغاتي از آدمي متقلب ، كه گرسنگي كشيدن برايش آسان شده بود ، ميپنداشتند ، چرا كه توانسته بود راهش را پيدا كند . البته هنرمند به اين امر طي سالها خو گرفته بود و آنقدر جسارت داشت كه خودش هم اعتراف ميكرد . اما ناخشنودي دروني از خودش همواره عذابش ميداد . هيچگاه در دورههاي گرسنگياش نخواسته بود قفس را ترك كند ؛ مديربرنامه بيشترين زمان گرسنگي را چهل روز تعيين كرده بود و بيش از آن هرگز ، حتي در تماشاخانههاي شهرهاي بزرگ دنيا ، اجازة گرسنگي كشيدن نداشت . البته اين قاعده دلايلي جالب داشت . به تجربه ثابت شده بود در چهلروز ميتوانستند به تدريج و با تبليغات گسترده علاقه و اشتياق مردم را تحريك كنند ، اما پس از آن ، مردم دلزده ميشدند و ديگر تمايلي از خود بروز نميدادند . اگر چه اين قاعده در بين شهرهاي بزرگ و كوچك تفاوت داشت ، اما قانون چهل روز معتبرتر بود . براي همين درست در چهلمين روز دَرِ قفس كه با گلهايي تزئين شده بود ، باز و سالن مملو از تماشاچيانِ مشتاق ميشد . دستة موزيك مارش نظامي مينواخت و دو پزشك براي معاينة هنرمند گرسنگي به درون قفس ميرفتند و سپس نتيجه را با بلندگو به گوش تماشاچيان ميرساندند . در پايان مراسم دو خانم جوان كه از انتخابشان خوشحال بودند ، وظيفه داشتند هنرمند را از درون قفس از چند پله به پائين و به سوي ميزي كوچك كه غذاي ويژة بيماران آماده و روي آن چيده شده بود ، راهنمايي كنند ، همواره هنرمند در اين لحظه مقاومت ميكرد . اگر چه نميتوانست بايستد اما با كمال ميل بازوان استخوانيش را در دستان ياري دهندة خانمها رها ميكرد . چرا حالا كه چهل روز را سپري كرده بود بايد نمايش به پايان ميرسيد ؟ او كه ميتوانست دورهاي بيش از اين را گرسنگي بكشد ، چرا بايد در شرايطي آرماني نمايش به پايان ميرسيد ، چرا ميخواستند شهرتش را بگيرند ؟ او كه هنوز ميتوانست گرسنگي بكشد نه براي آنكه پرآوازهترين هنرمند گرسنگي باشد ، به اين آرمان رسيده بود ، بلكه ميخواست براي رسيدن به مرزي غير قابل تصور از خودش هم پيشي بگيرد ، زيرا براي گرسنگي كشيدنش مرزي نميشناخت . چرا تماشاچيان كه به دروغ ستايشش ميكردند ، حوصلهاش را نداشتند ؟ او كه گرسنگي كشيدن را تاب ميآورد ، آنها چرا تحملش را نداشتند ؟ پيش از اين خسته كه بود روي كاه ولو ميشد ، اما حالا به هر شكل ممكن بايد كمرش را راست ميكرد و به سوي غذايي كه تصورش تهوعآور بود ، ميرفت . تنها به خاطر احترام به خانمها بود كه به سختي در برابر دل آشوبهاش مقاومت ميكرد . خشمگينانه به چشمان به ظاهر مهربان اما بيرحم خانمها خيره ميشد و سرسنگين از خيال برگردن نحيفش لق ميزد ، سپس روز از نو روزي از نو . در اين هنگام مدير برنامه پيش ميآمد و چون صداي موزيك سخنرانياش را غير ممكن ميكرد ، بيهيچ حرفي ، دستش را برفراز هنرمند گرسنگي ميگرفت ، چنانكه گويي از خداوند ميخواست بندة خويش را روي كاه - اين شهيد رنج كشيده - كه به مفهومي متفاوت وصف حال او بود ، بنگرد . سپس با احتياطي اغراقآميز كمرنحيف هنرمند را ميگرفت تا همه بتوانند وضع نزارش را ببينند و طوريكه كسي نفهمد ، كمي تكانش ميداد به گونهاي كه هنرمند تلوتلو ميخورد و تعادلش را از دست ميداد . در اين هنگام او را به خانمها كه رنگشان پريده بود ، ميسپرد . ديگر به همه چيز تن ميداد ، سرش طوري به سينهاش ميافتاد كه گويي اتفاقي به آنجا ميغلتيد . بدنش بيرمق ميشد ، اما پاهايش كه با غرور در ناحية زانوها همديگر را ميفشردند ، روي زمين كشيده ميشدند ، گويي زمين واقعيت نداشت و پاها در جستجوي زمين حقيقي بودند . همة وزنش را كه چندان هم نبود ، روي يكي از خانمها ميانداخت . اين خانم كه انتظار چنين وظيفة افتخار آميزي نداشت ، هن و هن كنان و با نگاهي ملتمسانه ، ابتدا براي اين كه نگاهش با هنرمند تلاقي نكند ، تا آن جا كه ميتوانست سرش را پس ميكشيد و دور نگه ميداشت . اما وقتي كه در اين كار موفق نميشد و همراه خوش اقبالش هم به يارياش نميشتافت و تنها به اين كه دست لرزان و استخواني هنرمند را بگيرد ، بسنده ميكرد ، در هياهوي شادمانة تماشاچيان ميگريست و جايش را به خدمتكار از پيش آماده شده ميداد . بعد نوبت به غذا ميرسيد و مدير برنامه براي آسودگي خاطر تماشاچيان از وضعيت هنرمند وراجي ميكرد و در حاليكه هنرمند بيهوش ميشد ، آرامآرام غذا را از ميان لبهاي او به داخل ميفرستاد . سپس هنرمند زير گوش مديربرنامه چيزي زمزمه ميكرد و اركستر مينواخت و نمايش به اوج خود ميرسيد و تماشاچيان كه هيچ دليلي براي ناخوشنوديشان از مراسم نبود پراكنده ميشدند . اما مثل هميشه هنرمند گرسنگي ناراضي و مأيوس بود . سالها در فاصلههاي كوتاه مدتِ استراحت ، هنرمند گرسنگي با درخششي آشكار در ساية ستايش جهانيان زندگي ميكرد ، با اين همه روحيهاي افسرده داشت و افسردگياش بيشتر ميشد ، چرا كه كسي افسرده بودنش را جدي نميگرفت . چه چيز ميتوانست اميدوارش كند ؟ چه آرزويي ميتوانست داشته باشد ؟ اگر در اين ميان شخصي مهربان پيدا ميشد كه فقط براي ابراز همدردي به او ميگفت كه افسردگياش ناشي از گرسنگي ، بهويژه در دورههاي طولاني است ، با واكنشي خشمگينانه مانند يك درنده چنان قفسش را تكان ميداد كه همه را وحشتزده ميكرد . البته مدير برنامه در چنين مواقعي با خرسندي هنرمند گرسنگي را سرزنش ميكرد . در برابر ديدگان تماشاچيان به خاطر رفتار هنرمند عذر ميخواست و ميگفت كه تندخويي هنرمند از گرسنگي است و اين مسأله براي شكم سير آنها درك ناشدني ست ، و بدين گونه رفتار او را توجيه ميكرد . سپس دربارة ادعاي درك نشدني هنرمند گرسنگي داد سخن ميداد كه ؛ آري او ميتواند بيش از اين هم گرسنگي را تحمل كند . سپس هنرمند را ميستود و بر بلند همتي و از خود گذشتگي او صحه ميگذاشت و ميگفت در ادعاي شرافتمندانة هنرمند ، بيچون و چرا همة اين ويژگيها هست . پس از آن ميكوشيد ادعاي هنرمند را به راحتي با دادن عكسهايي كه در حين صحبتهايش به تماشاچيان فروخته ميشد ، زايل كند . اين عكسها نشان ميداد كه چگونه هنرمند در چهلمين روز گرسنگياش در بستر دراز كشيده و از شدت ضعف و فرسودگي در آستانة نابودي بود . براي هنرمند تحمل اين واقعيت دشوار بود ، اگر چه با آن خو گرفته بود ، اما هر بار خشمگينتر و عصبيتر ميشد . در آن عكسها پيامدهاي پايانِ نابه هنگام دورة گرسنگي به عنوان دلايل پايان آن به چشم ميخورد . برايش ستيز با ناداني ممكن نبود . باز مثل هميشه ساده دلانه به ميلههاي قفس ميچسبيد و به حرفهاي مديربرنامه گوش ميداد . اما وقتي كه عكسها را در دست مردم ميديد ، ميلهها را رها ميكرد و با نالهاي درون كاه پنهان ميشد و مردم كه خيالشان كمي آسودهتر ميشد ، ميتوانستند درباره جلو بيايند و نگاهش كنند . يادآوري چنين منظرهاي براي تماشاچياني كه سالها بعد ميخواستند آن را در ذهنشان مرور كنند ، بيمعنا و غير قابل درك بود ، چرا كه در فاصلة اين سالها ، دگرگوني شگفتي روي داده بود . بروز ناگهاني اين تغيير شايد دلايلي مهم داشت ، اما ديگر چه كسي حال و حوصلة پيدا كردن دلايل را دارد . به هر تقدير روزي هنرمند سوگلي و عزيز كردة مردم ، وقتي چشمش را گشود كه ديد مردمِ تفريح طلب به يك باره رهايش كردهاند و با اشتياق به سوي نمايشگاههاي ديگر روان شدهاند . براي آخرين بار همراه مدير برنامهاش بيش از نيمي از خاك اروپا را زير پا گذاشت ، تا در گوشه و كنار نشانهاي از علاقة ديرينة مردم به هنر گرسنگي ، را بازيابد ؛ اما كوشش او بيحاصل بود ، گويي با توافقي پنهاني مردم را به يك باره از نمايش گرسنگي كشيدنش دلزده و بيميل كرده بودند ، البته اين رويداد ناگهاني نبود ، وقتي به ياد اين نشانهها افتاده بود، نشانههايي از بيميلي مردم كه در اوج موفقيتش به آنها توجهي نداشت ، كه ديگر اقدام در برطرف كردن آنها خيلي دير شده بود . به يقين در آينده هنر گرسنگي دوباره باب خواهد شد ، اما اين اميد براي زندگان تسلي بخش نيست . حالا ديگر چه كاري از دستش بر ميآمد ؟ او كه پيش از اين تحسين هزاران تَن را برانگيخته بود ، ديگر نميتوانست خود را در بازاري مكاره ، در غرفهاي كوچك به نمايش بگذارد ، اين كه پيشهاي ديگر بر نميگزيد تنها به سبب بالا رفتن سنش نبود ، بلكه بيشتر به سرسپردگي متعصبانهاش به هنر گرسنگي مربوط ميشد . به هر تقدير او با دوست و همراهِ هميشگي دورة بيمانند زندگياش ، جناب سرپرست ، وداع كرد و به خدمت سيركي بزرگ در آمد و براي رعايتِ طبعِ حساسش ، از خواندن شرايط قرار داد نيز اجتناب ورزيد . سيركي بزرگ ، با شمار فراواني از آدمها و جانوران و ابزار و اسباب كه پيوسته يكي جاي خود را به ديگري ميدهد ، هر كس و هر چيز در هر زماني به كارش ميآيد ؛ حتي هنرمند گرسنگي ، البته با خواستهها و انتظاراتي فروتنانه . افزون بر اين ، در اين مورد خاص ، تنها خود هنرمند نبود كه به كار گرفته ميشد ، بلكه آوازة بلند او نيز از آنِ سيرك ميشد . نبايد گفت كه او حالا ديگر آدم از كار افتاده و بيهنري بود كه با كهولت سن و كاهش هنرش ، در اوج كار هنرمندانهاش نبود و يا اينكه براي گذران روزهاي واپسين عمر به گوشهاي آرام در سيركي پناه آورده بود ؛ بلكه برعكس ، هنرمند با قاطعيت اطمينان ميداد كه به همان خوبي گذشته ميتواند گرسنگي بكشد و اين پذيرفتني بود . حتي مدعي بود كه اگر به او اجازه دهنده آن طور كه خودش ميخواهد گرسنگي بكشد ، ميتواند سراسر عالم را شگفتزده كند ؛ البته اين چنين وعدة بيخرجي ، ارزانيش ميشد . اين ادعاي هنرمند گرسنگي با توجه به اوضاع زمانه ، كه هنرمند متأثر از طبع سودايي اش آن را به فراموشي سپرده بود ، تبسمي خشك بر لبان اهل فن مينشاند . در واقع ادراك و فهمش را در روابط و مناسبات دنياي واقعي از دست داده بود . برايش بديهي بود كه قفسش را همچون گل سرسبد سيرك در معركه به نمايش نگذارند ، بلكه آن را در محلي پرت و نزديك اصطبلها و قفس حيوانات در معرض تماشاچيان قرار دهند . جايي كه پلاكاردهاي بزرگ و رنگارنگ كه قفس را در برگرفته بود خبر از ديدنيهاي آن جا ميداد . در فاصلههاي كوتاه استراحت ميان نمايشها ، هنگامي كه گروهي از تماشاچيان براي ديدن حيوانات به سوي اصطبلها روان ميشدند ، ناگريز بودند از كنار قفس هنرمند بگذرند و اندكي درنگ كنند . احتمالاً اگر راه دو سالنِ نمايش آنقدر باريك نبود و كساني كه از پسِ جمعيت هجوم ميآوردند ، نبودند ، تماشاچيان زمان بيشتري كنار قفسش توقف ميكردند . كساني كه توقف جمعيت در مقابل قفس هنرمند را سدي بر سر راه خود براي رسيدن به اصطبلهاي حيوانات وحشي ميديدند ، همچنان فشار ميآورند . اما در اين وضعيت ، بازديدي سرصبر و طولاني ممكن نبود . اين كه چرا هنرمند تصور ساعتهاي بازديد ، همان بازديدهايي كه به مثابة غايت زندگياش همواره در طلب آنها بود ، اين گونه لرزه بر انداش ميانداخت ، همين شتابزدگي تماشاچيان بود . در ابتداي ورودش به سيرك ، بيصبرانه منتظر وقتهاي استراحت بين نمايشها ميماند و خود را در مقابل ديدگان جمعيتي كه پيچ و تاب خوران نزديك ميشدند ، ميگذاشت ؛ تا اين كه پس از مدت كوتاهي پذيرفت كه هياهوي جمعيت ، مانند هميشه ، براي ديدن اصطبلها است . حتي خود فريبي آگاهانهاش در برابر تجربهها و مشاهداتش ، تاب ايستادگي نداشت . مقبولترين چيز برايش ديدن مردم از دور بود ، چون هنگامي به كنار قفسش ميرسيدند ؛ فرياد دستههاي بازديد كننده كه هر لحظه جاي خود را به دستههاي ديگر ميدادند ، آن دسته از كساني كه نه به عمد بلكه ميخواستند با آرامش نگاهش كنند ، براي او دردناكترين بخش بازديد بود ؛ سپس گروه بعدي از راه ميرسيد ، آنها نيز به فكر ديدن از حيوانات بودند . وقتي بيشتر بازديد كنندگان از مقابلش ميگذشتند ، تازه نوبت به كساني ميرسيد كه از قافله جا مانده بودند و اينها كساني بودند كه ميتوانستند هر قدر كه بخواهند ، بدون آنكه كسي جلويشان را بگيرد ، مقابل قفسش بايستند ؛ اما آنان هم براي اينكه فرصت تماشاي حيوانات را از كف ندهند ، با گامهايي بلند و با شتاب بيآن كه گوشة چشمي به هنرمند بياندازند ، از كنارش ميگذشتند . به ندرت اتفاق ميافتاد كه پدري به همراه فرزندانش ميآمد و با انگشت ، هنرمند گرسنگي را نشان ميداد و براي آنها تفصيل ماجرا را شرح ميداد و از سالهاي پيش حكايت ميكرد كه در نمايشهايي اينگونه ، اما هيجان آورتر و غير قابل قياس با اين نمايش ، شركت كرده است و بچهها كه در زندگي و مدرسه چنين تجربهاي را فرا نگرفته بودند ، اين نمايش برايشان ناخوشايند بود و چنگي به دلشان نميزد ، براي همين در حيرت و ابهام باقي ميماندند . براي بچهها گرسنگي چه مفهومي ميتوانست داشته باشد ؟ اما در چشمان كاوشگر بچهها ، آيندهاي خوب و دورهاي بهتر برق ميزد . گاهي هنرمند به خودش ميگفت : اگر قفسش نزديك اصطبل حيوانات نبود ، وضعش كمي بهتر ميشد . آن وقت تصميمگيري و انتخاب برايش آسانتر ميشد . اين كه بوي گند اصطبلها و قشقرق حيوانات در شب، اين سو و آن سو كشيدن تكههاي گوشت خام براي حيوانات درنده ، غلغلهاي كه هنگام غذا خوردن حيوانات برپا ميشد ، تا چه اندازه عذابش ميداد و او را ميشكست ، گفتن ندارد ؛ اما او شهامت شكايت به رئيس سيرك را هم نداشت . با اين همه در ميان تماشاچيان بسيار گاهي هم كسي پيدا ميشد كه فقط براي ديدن او ميآمد ، براي همين مديون حيوانات بود و حالا اگر رئيس از ماجرا آگاه ميشد چه كسي ميدانست در كجا پنهانش ميكند . خوب كه نگاه ميكرد هنرمند تنها مانعي دست و پاگير بود كه بر سر راه اصطبل حيوانات قرار داشت . بدون شك مانع حقيري بود كه پيوسته كم اهميتتر هم ميشد . مردم كمكم عادت كردند كه از آنها انتظار رود در چنين دوره و زمانهاي به هنرمند گرسنگي توجه كنند و اين توجه به ضرر او شد . ديگر ميتوانست هر قدر كه بخواهد گرسنگي بكشد و او هم گرسنگي ميكشيد ، اما ديگر هيچ چيز نجاتش نميداد ؛ آدمها از كنارش ميگذشتند و ميرفتند . حالا چطور ميتوانستي براي كسي هنر گرسنگي را وصف كني ! درك گرسنگي براي كسي كه هيچگونه حسي از آن ندارد ممكن نيست . ديگر پلاكاردها كثيف و ناخوانا شدند و مردم آنها را پائين كشيدند و پاره كردند . تابلويي كوچك كه شمارة روزهاي گرسنگي و ركورد بدست آمده در آن ثبت ميشد و در روزهاي آغازين ، هر روز با دقت تغيير ميكرد ، مدتها بود در همان شمارة گذشته باقي مانده بود ، زيرا همين كه چند هفتة اول گرسنگي كشيدن سپري شد ، كاركنان سيرك ديگر فايدهاي در اين كار نميديدند . با اين همه هنرمند به گرسنگي كشيدن ادامه داد ، درست همان گونه كه پيش از اين چنين رؤياي گرسنگي كشيدن بيحد و مرزي را در سر پرورانده بود و همانطور كه پيش از اين پيشبيني كرده بود ، موفقيت در ادامه دادن به گرسنگي كشيدن برايش چندان مشكلي در برنداشت ، اما در اين فاصله كسي نبود كه تعداد روزها را ثبت كند ؛ هيچ كس حتي خود هنرمند نميدانست كه بالاترين ركورد به دست آمده چه قدر است و اين اندوهش را بيشتر ميكرد . گاهي پيش ميآمد كه رهگذري عاطل و باطل مقابل قفس ميايستاد و از حقهبازي سخن به ميان ميآورد و براي شمارة قديمي روزهاي گرسنگي لطيفه ميساخت و ميرفت . البته اين اتهام بافتن دروغي ابلهانه بود و در پس آن بدخواهي ذاتي و هوچيگري ديده ميشد ، اين هنرمند گرسنگي نبود كه دودوزه بازي ميكرد ، بلكه او شرافتمندانه گرسنگي ميكشيد و اين روزگار بود كه به جاي ستايش ، فريبش داده بود . بدين گونه روزهاي بسياري سپري شد و سرانجام اين دوره نيز به پايان رسيد . يك روز نگاه سرپرست سيرك به هنرمند گرسنگي افتاد و از خدمتكار سيرك پرسيد كه چرا اين قفس مناسب و كار آمد ، با كاه گنديده و متعفن انباشته شده و اين طور بياستفاده مانده است . كسي دليل اينكار را نميدانست . تا اين كه يكي از كاركنان با ديدن تابلوي روز شمار در قفس ، به ياد هنرمند گرسنگي افتاد . با چنگك كاه را كنار زدند و هنرمند را در ميان كاه يافتند . سرپرست گفت : ((هنوز هم داري گرسنگي ميكشي ؟ پس كي ميخواهي به اين وضعيت خاتمه بدهي ؟)) هنرمند گرسنگي زيرلب ، در حالي كه سرپرست با چسباندن گوشش به ميلهها نجوايش را ميشنيد ، گفت : ((همگي مرا ببخشيد . )) سرپرست براي آن كه حالت روحي و رواني او را براي اطرافيانش آشكار كند ، در حاليكه انگشتش را به پيشاني ميزد ، گفت : ((البته ! ما همگي تو را ميبخشيم .)) هنرمند گرسنگي گفت : ((هميشه دلم ميخواست گرسنگي كشيدنم را تحسين كنيد . )) سرپرست براي دلجويي او با مهرباني گفت : ((ما همگي گرسنگي كشيدن تو را ستايش ميكنيم .)) هنرمند گرسنگي گفت : (( اما شما اصلاً نبايد گرسنگي كشيدنم را تحسين كنيد .)) سرپرست گفت : ((بسيار خوب ، تحسين نميكنيم ، اما آخر چرا ؟)) هنرمند گرسنگي گفت : ((چون من ناگزير بودم گرسنگي بكشم . چارهاي ديگر نداشتم .)) سرپرست گفت : ((عجب آدمي هستي ، چرا نميتواني جلوي گرسنگي كشيدنت را بگيري ؟)) هنرمند گرسنگي در حاليكه سركوچكش را كمي بالاتر گرفته بود و لبهايش كه گويي براي بوسيدن غنچه شده بود به گوش سرپرست چسبانده بود تا جزءجزء حرفهايش شنيده شود ؛ گفت : ((چون نتوانستم غذاي دلخواهم را بيابم ، اگر چنين غذايي مييافتم ، باور كنيد ابداً مدا را نميكردم و مثل تو و همه شكمم را از غذا پر ميكردم .)) اين آخرين حرفهاي او بود ، اما هنوز در چشمان گود افتاده و حدقه زده و بيسويش بارقهاي از ارادهاي راسخ كه توانسته بود به گرسنگي كشيدن ادامه بدهد ، موج ميزد ، اگر چه ديگر در اين اراده غروري نبود . سرپرست گفت : ((خُب ، حالا ديگر بياوريدش بيرون !)) هنرمند را همراه كاه دفن كردند و بلافاصله پلنگي جوان را به قفس آوردند . حتي براي بياحساسترين و بيتفاوتترين آدمها ديدن اين جانور درنده ، كه در آن قفس دراز و خالي به اين سو و آن سو ميجست ، شادي آفرين بود . پلنگ چيزي كم نداشت . نگهبانها هر نوع خواراكيِ باب دندانش را بدون درنگ فراهم ميكردند . حتي به نظر نميرسيد از آزاد نبودش در رنج باشد . با آن اندام تنومند ، شكيل و كشيدهاش ، گويي آزادي را با خود | ||