| AAD | |
|
|
||||
از مجموعه كلاهت را گشادتر از بقيه دوخته اند
من آزادم كه بخندم
دستكم به خود واژهي آزادي
از بالاي درخت بلندتر داد بزن دشت مال تو هم هست
شب همه را با هم دار ميزند
شبها با يك تبر ميخوابم
تازه روييده
حرف زدن يك ببر مشكلتر از بافتن قالي نيست
هستهي زردآلو اعتراض ميكند به عمدي بودن باغچهاي كه اعتراض ميكند به رها بودن كودكي كه اعتراض ميكند به پرچينهاي . . .
افتادن تنها از بالا افتادن نيست روي چيزي نيست همين جا كه هستيم ، افتادهايم يا همينجا كه افتادهايم ، هستيم
يا چيزي شبيه اين
يك روز چند تا بچهكلمه در يك چالهي بهجامانده از گلولهي توپ يك مدادتراش پيدا كردند اسمش را نميدانستند فرض كردند نارنجك عملنكردهست و برايش سخت گريستند
رنگينكمان قشنگ نيست نفت بهدرد نميخورد من كور نيستم
به : ديرميت آجرلو
كسي را نميشناسي كه نقابش را به تو بدهد
سعيميكني تمامشكني
قورباغه ميخواست كه آوازش آشكار كند
برق كه آمدليبرالدموكراتها پنير را با كارخانهاش خورده بودند
حقيقت به مثابهي يك امر كلي گموگور شد
دروغي ، لابهلاي دروغهاي ديگر
دستهايت را بگذار پشت سرت مثل يك اسير راهبرو
از اين كه مسخرهتر نيست هنوز چيزهايي شادت ميكند چيزهايي ديگر اندوهگين
به چيزي كه وجود ندارد خيره شو و ادامه بده به چيزي ميرسي كه وجود دارد و به تو خيره ميشود
آرامباش پسر! ِ((واقعيت)) ارث پدر كسي نيست
تكيده روي كاغذ خم شده بود بنويسد ِ(( آزادي ))
بيست قرن پرنده بود كه در هوا ميچرخيد هر دور خستهتر هر دور ، بالاتر و دورتر
عين خود من يك فرد مكزيكي وجود دارد كه سر ميز نمينشيند ناهار بخورد نميداند به چه چيز گازانبر ميگويند و سه دفعه پيش ناخنهايش را با چه چيز كشيدهاند نميداند هر مدادتراشي هر مدادي را نميتراشد
عين خود خوزه آمادئو هه هه يك من وجود دارد كه با كلاه مكزيكياش به خيابان ميرود منتظر ميماند تا خلوت شود و بعد از شليك به سايهاش شادمانه به سمت ميدان ميرود سوار بر اسب برنزي شبها را جمهوري اعلام ميكند
ِ(( گربه )) پشتش ماهياي پنهان است كه به ما ميخندد
ِ(( ماهي )) پشتش چيزي پنهان نيست كه به ما ميخندد
ِ(( گل ميخك )) پشتش تفنگيست كه به خندههامان ميريند
ِ(( شعر )) پشتش رذالتي پنهان است كه يقهي نويسنده را گرفتهست
وقتي شروع ميشود نميتواني جلوَاش را بگيري سنگين ، نفس سنگين : قدم ، قدم ، سنگين ، نگاهها : چهرهها و حرفها سنگين
خيمه ميزند بر ذهن آنچه را ميتواني تصورش كني چيزي نيست زخمها آگاهانه به دنيايت پرتاب ميشوند با خود خاطرههايي دور خاطرههايي جامانده در روزهايي كه بهياد نميآيند با خود حرفهايي سرد را ميآورند خودت را ميانِ چيزهايي مييابي ميانِ تودهاي رقصنده بيزمان بيجا زماني كه ميگذرد زمان نيست فاصلهي چيزهايي كه دور و برت را گرفتهاند با تو فاصلهاي نيست
حسِ خُردْشدگي ، با چادري كه مادرت سالها پيش رويت ميكشيد روي آنجايي كه هستي كشيده ميشود
شادي را بهياد نميآوري خنديدن ، رقص را بهياد نميآوري خودت را كه در آن سالها باقي مانده بهياد نميآوري نميتواني مرگ را لمس كني همراهش گام برميداري سايهوار بر شروع تو دست ميسايد دستي براي لمس كردن چشمي براي ديدن نيست
از چيزي منزجر نيستي نميخواهي بدوبيراه نثارش كني با بودنَاش كنار نميآيي انكارش نميكني آنجا / اينجا ، ايستاده يا نشسته نيست هواي پيرامونت نيست وزشي ، موجي ، بلندايي در تو نيست يكباره كُند ميشود همهچيز ، كُند فرصتي براي تماشا و گوش دادن ، سكوت
|
.
|
|||